شعر

63
۱۶ جوزا ۱۳۸۹
نویسنده:

گل رضوان

اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را

به گل رضوان بر اندازد، در فردوس اعلی را

وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد

دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را

بهار عالم حسنت، جهان را تازه می‌دارد

به رنگ اصحاب صورت را، به بو ار باب معنی را

فروغ حسن رویت کی تواند دید هر بیدل؟

دلی چون کوه می‌بایدکه بر تابد تجلی را

و رای پایه عقل است، طور عاشقی ورنه

کجا دریافتی مجنون، کمال حسن لیلی را؟

اگر عکس رخ و بوی سر زلفت نبودندی

که بنمودی شب دیجور، نور از طور موسی را؟

به بازار سر زلفت، که هست آن حلقه سودا

نباشد قیمتی چندان، متاع دین و دنیا را

اگر نقش رخت ظاهر نبودی در همه اشیا

مغان هرگز نکردندی، پرستش لات و عزی را

به وجهی تا دهان تو نشد پیدا، ندانستند

کزین رو صحبتی نیک است، با خورشید عیسی را

اگر زاهد برد بوی از نسیم رحمت لطفت

چو گل بر هم برد صد تو، لباس زهد و تقوی را

چو لاف عشق زد سلمان، هوس دارد که بر یادت

به مهر دل کند چون صبح، روشن صدق دعوی

(سلمان ساوجی)

عمر فنا

شبنم از عمر فنا زایل نشد پیمانه ریخت

چون حباب این جلوه آخر یک نفس ویرانه ریخت

پهلوی داغ دل ما اشک شوقی را ندید

اشک خونین را چو مژگان پرپروانه ریخت

مصلحت اندیش ما دارد خیال سوختن

کاین همه آتش ز غفلت برسرم یارانه ریخت

نکهت یاد تو شد داغ جنون اندر دماغ

دست هجرت آبرویم را چه خوش مستانه ریخت

کاکلت پیچیده از بس برتخیل می توان

کز کلی تصویر جان دندان های شانه ریخت

ازلب چون غنچه اش موج تکلم می زند

بلبل ما از عبث بیخود به خود افسانه ریخت

ساغر خمیازه سرشاراز خمار نشئه بود

بس که حیرت سوخت اینک برق آتش خانه ریخت

کوهکن از سینۀ خارا برون آرد شرار

لطف شیرین خون او را بر در کا شانه ریخت

رنگ سامان چمن “صرعی” بهار ابر ماست

عرض حیرت تا بکی نظاره باید دانه ریخت

( محزون صرعی)

صحن چمن

نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیدا

ز چین طرهٔ او فتنه‌ها در چین شود پیدا

کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع

کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا

هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفت

کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا

صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند

که از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا

شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را

گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا

کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر

مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا

من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد

که ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا

نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمی

که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا

نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهایش را

اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا

دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آری

کبوتر می‌تپد هر جا پر شاهین شود پیدا

به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم

که خورشید از میان خوشهٔ پروین شود پیدا

چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود

که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا

( فروغی بسطامی)

 

سنگ خاره

یک گریبان نیست کز بیداد آن مه پاره نیست

رحم گویا در دل بی‌رحم آن مه پاره نیست

کو دلی کز آن دل بی‌رحم سنگین نیست چاک

کو گریبانی کز آن چاک گریبان پاره نیست

ای دلت در سینه سنگ خاره با من جور بس

در تن من آخر این جان است سنگ خاره نیست

گاه گاهم بر رخ او رخصت نظاره هست

لیک این خون گشته دل را طاقت نظاره نیست

جان اگر خواهی مده تا می‌توانی دل ز دست

دل چو رفت از دست غیر از جان سپردن چاره نیست

کامیاب از روی آن ماهند یاران در وطن

بی‌نصیب از وصل او جز “هاتف” آواره نیست

(هاتف اصفهانی)

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد