و سایر گزارش ها

45
۱۴ حمل ۱۳۸۹
نویسنده:

گلويي كه بريده شد

دستي درميان ماست كـــه زنان را به خاك سياه مي نشاند و شادي و حتـــي هستي آنان را مي گيرد. سنت ها و باورهاي پدران مردسالار كه از درون فقر و تيره روزي، دختران را به قرباني ميگيرند و گاهي نه تنها هستي دختران را بـــــه باد فنا كه زندگي مردان جوان را هم از آنان ميگيرد، بــــــراي مردم ما سخت دردناك ميباشد. ‌ ‌

 ‌تا زمانيكه اين وضعيت پابرجاست، اين دست همچنان بــــــه چنين كـــاري ميپـــردازد و مكثي را نميشناسد. وقتي زنـي در قباله»‌‌ مردي درآمد، ديگر او جزئي از ملكيت مـــرد است و اين زن است كه براي رهايي، جايـــــــي جز قرار گرفتن در دوزخ و يا برزخ زندگي ندارد.

“غنچه گل” كــه زنـــــي از نسل تيره روزيست و اكنون در پشت ميله هاي زندان به آينده»‌  نامعلومي چشم دوختــــه، هنوز چهل روزه نشده بود كه پدرش “گلمير”، او را به مردي به نام “قدرت الله” قباله كرد و هرگز در خاطرش خطــــور نكرد كه روزي غنچه گل، قدرت الله را كــــه لكنت زبان داشت و به تاخر عقلي مبتلا بود، دوست نــــداشته، قبول نــــــكند و ستاره»‌  آرزوهايش را به پاي او فروزان نگه ندارد. ‌ ‌

غنچه گل و قدرت الله بي آنكه بدانند روزي زوج يكديگر خواهند شد، در كاريز “كج هـاي” ولايت فراه زندگي كرده و هر روز يكديگر را ميديدند و رو زتا روز قدرت الله رشد عجيب بدني مينمود و صدايش غور و غورتر ميشد. بالاخـــــره روزگار گــذشت، غنچه گل، شانزده ساله و قـــدرت الله، ۲۱ ساله شد. غنچه گل، زماني كه فهميد در چهل روزه گي او را به قدرت الله بخشيده اند، نفرت عجيبي از او يافته و هرگز راضي نبود تا با او بـــــــه خانه»‌ بــــخت برود. مخصوصاً كه همسنان قدرت الله هميشه او را مسخره ميكردند و قدرت الله با گلوي غور و دشنام هاي ركيك، بچه ها را از اطرافش ميراند.

غنچه گل، بالاخـــــره مهر از لب برداشت و به پدرش گلمير ابراز داشت كه هرگز حاضر به ازدواج با قدرت الله نيست و او ازين آدم معيوب و ساده نفرت دارد؛ اما پدرش تكرار ميكرد كـــــه اگر دنيا بجنبد، بازهم او حاضر نيست كه از قول و لفظش برگردد و به اين صورت بالاخــــــره خانواده»‌‌ قدرت الله خواهان عروسي اين دو شدند. غنچه گل بازهم با ديده»‌‌ گريان نزد پدرش رفـــــت و همچنان بــــه مادرش گفت كه نميخواهد با اين مـــــرد عروسي كند؛ اما مادرش نيز روي حـــــرف پــــدرش ايستاد و حاضر نشد حرفي از غنچه‌گل بشنود.

بالاخره روزعروســــــي فرا رسيد و مجلس عقد برگزار شد. شاهدان نزد غنچه گل رفتند تا او وكيلش را از ميان اقوام برگزيند؛ اما او به شاهدانش اعلان كرد كه هرگز حاضر به عروســــي  با اين مرد نيست كه درين ميان پدرش سر رسيد و غنچه گل را زير چوب انداخت و با دشنام هاي بــــــي حيا و چشم سفيد، در ميان پوستش آب كرد و بعد خودش به شاهدان گفت كه برويد و به ملا بگوئيد كـــــه غنچه گل وكيل خود پدرش را انتخاب كرده و شاهدان هم همچنان كردند.‌

غنچه گل را بـه خانه»‌‌ قدرت الله در چند قدمي خانه»‌‌ گلمير بردند و ايـــــن عروسي تحميلي به پايان رسيد. اما او هرگز قدرت الله را نپسنديــــد و احساس نكرد كه او شوهرش مي‌باشد. مخصوصاً كه با صداي غور و هيولايي اش غنچه گل را تهديد مي‌كرد كه اگر او را شوهر خود حساب نكند، خفه اش خواهد كرد و از اين بابت غنچه گل در كنار نفرت، ترسي هم از قدرت الله در دل گرفته‌بود.

غنچه چند بار تصميم گـرفت تا خودكشي كند؛ اما بنا به آنچه بـــراي حارنوال تحقيقش گفته، بعد به اين نتيجه رسيده كـه چرا خودكشي كند، چرا گلوي قدرت‌الله را نبرد و به اين صورت كارد تيزي را پيدا كرده، زير بالش گذاشت و شام كه قدرت الله خسته و مانده از كار برگشت و به خواب رفت، غنچه گل با يك حركت گلوي او را بريد و بعد نزد ملاي ده رفت و گفت كه قدرت الله را به قتل رسانده و ساعتي بعد، پوليس جنايي سر رسيد و غنچه گل را بــه شهر برد و دوسيه ساخته شد. اينك بــــــراي ايـــن زن كه خودكشي نــــكرد و قصداً گلـــوي شوهر ناخوانده اش را بريد، بيست سال حبس از سوي محكمه»‌‌ ابتدائيه منظور شده و وي كه در زندان زنانه شهر فراه زنداني است، انتظار دو محكمه ديگر را ميكشد كه آخرين حرف قضا با او چه خواهد بود.

پدر و مـــادر غنچه گــل كه مرتكب چنين جنايتي شدند و اين دختر را به زور به چنين آدمي دادنـــد، حال شب و روز به اين فكر اند كه ايــــن غايله را چطور جمع كنند. مخصوصاً خانواده»‌‌ قدرت الله از اين عروسي جبري كه بالاخره گلوي فرزند شان را به باد داد، جداً پشيمان ميباشند و اينكه آيا خود اين دو خانواده و يا خانواده هاي ديگري كه ايــن جريا ن را شنيده اند، از آن پند و عبرت ميگيرند، كسي باور ندارد؛ زيرا تا زمانيكه ريشه هـــــاي چنين سنـــت هــــا و باورهاي جاهلانه و زن ستيزانه در كشور ما نابود نشوند، هرگز ممكن نيست كه به چنين ازدواج هـــا و جنجال هاي بعدي آن، مُهر پايان گذاشته شود.   ‌ ‌

غنچه گل بالاخره هـــمان گلويــــي را بريد كه پيوسته‌ بر او غُر مـــي زد و حال همه مي‌پر سند كه در اين جريان مجرم اصلي كيست؟ پدر و مادر غنچه گل يا پدر و مادر قدرت الله و يا خود غنچه گل؟

  شايد غنچه گل راهــي جز از اين كار   مي‌داشت.  اما هر اقـــــدام او بــــه ختم زندگـــــي خودش منجر مي‌گشت، لذا ناگزير شد تا شوهر ناخوانده و خودش را به نابودي بكشاند.                                                                                     

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد