ادبیات

507
۸ میزان ۱۳۹۲
نویسنده:

موش زیرك

در جنگلی سرسبز و زیبا موش زیركي با یك پروانه قشنگ دوست بود و هر دو یك جا به مكتب می‏رفتند و با هم بر می‏‌گشتند.

یك روز موش زيرك صبح وقت از خواب بیدار شده و به نزد روباه كه دكان سلمانی داشت، رفت تا سر و وضعش را مرتب كند و با پروانه زیبا به مكتب برود.

تازه نشسته بود که موبایلش زنگ زد. موش مادر كه خیلی مهرباني بود، با دست‌پاچگی از پشت تیلفون در حالی كه

می‏لرزید، گفت: موش زیرك! بچه گك هوشیارم، زود به خانه بیا.

موش زیرك با نگرانی پرسید: مادر جان چی اتفاقی افتاده؟

مادرش جواب داد: بدو كه خانه خود را از دست دادیم.

موش که خانه زیبای‏‌شان را خیلی دوست داشت، با شنیدن این حرف از سلمانی بیرون شد و به سوی باغی که خانه‌‏شان در آن جا بود، دوید. در راه با عصبانیت فریاد می‏زد: “با هزار زحمت آن درخت سیب را پیدا کردم و زیر آن لانه قشنگی را برای مادرجانم ساختم. حالا به این آسانی كسی می‏آید و آن را از ما می‏‌گیرد”!

وقتی نزدیک باغ رسید، مادرش را دید که با نگرانی می‌‏دود تا زودتر پسرش را ببیند.

موش زیرك با صدای بلند گفت: كی جرات کرده داخل خانه ما شود؟ نشانش بده تا با دندان‏هایم حسابش را برسانم.

مادرش در حالی كه خیلی ترسیده بود گفت: او خیلی خطرناك است.

موش زیرك كه دیگر طاقت ایستاد شدن را نداشت به طرف خانه دوید و وقتی پيش خانه رسيد، از ترس زبانش بند شد.

او مار سیاه بزرگی را دید كه با خیال راحت در لانه گرم و نرم آن‏ها استراحت كرده و صدای خُرخُراش همه جا را فرا گرفته است. موش با دیدن این صحنه، شروع به گریه نمودن كرد، بعد هم به گوشه باغ رفت و با مادرش در مورد راه حل این مشكل مشوره كرد.

مادرش كه خیلی مهربان و آرام بود به پسرش گفت: “بچه گك عزیزم نمی‏خواهم بلایی به سرت بیاید، همرای این چنین حیوانات خطرناك كاری نداشته باش. بیا كه هر دوی ما جای دیگر برویم و یك خانه جدید بسازیم.

موش زیرك در گوش‌ه‏اي رفت و با خود گفت: “معلوم است که نمی‏‌توانم با مار سیاه و بزرگ بجنگم. باید فکری کنم. آن وقت منتظر شد تا باغبان برای آب دادن درخت‏‌ها، سر و کله اش پیدا شود، اما باغبان در گوش‌ه‏ای از باغ خوابیده بود و قصد بیدار شدن را هم نداشت.

فکری به ذهن موش خطور كرد. زنگ موبایلش را با صدای بلند تنظیم کرد و آن را در جیبش گذاشت بعد به پروانه گك زیبا، دوست و همصنفی‌‏اش گفت: موبایلت را در دست بگیر و برایم زنگ بزن. خودش بالای سر باغبان ایستاده شد و موبایل را به گوش او نزدیك كرد. پروانه زنگ زد و زنگ موبایل، باغبان را بیدار كرد.

باغبان دستش را به طرف جیبش برد، اما متوجه شد که صدا از تلیفون او نیست. او دوباره چشمانش را بست و به خواب رفت، مگر یک بار دیگر صدای تلیفون بلند شد. باغبان به اطراف خود نگاه کرد و چشمش به موش افتاد که موبایل در دست و بالای سر او ایستاده است.

باغبان خیلی عصبانی شد، بیل را برداشت و دنبال موش دوید. موش که از عصبانیت باغبان خوش‌حال شده بود، خود را به طرف خانه‏‌اش که مار در آن خوابیده بود، رساند. همین كه چشم باغبان به مار سیاه و بزرگ افتاد، با بیل سنگین و كلان بر سر او محكم زد. مار بی‌هوش روی زمین افتاد. آن وقت باغبان او را در خریطه‌‏ای بزرگ انداخت و برد.

موش زیرك كه تا آن وقت در گوش‌ه‏ای پنهان شده بود، بيرون آمد. از پروانه زيبا براي كمكش بسيار تشكري كرد و بعد دست مادر مهربانش را گرفته دوباره به لانه‏‌شان برگشته و زندگی خوشی را آغاز نمودند.

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد