ادبیات

209
۱۲ دلو ۱۳۹۲
نویسنده:

شهدای ده گانه

ریحانه با شتاب و خوشی زاید الوصفی از اتاق بیرون شد. برای آخرین بار نظرش را به  در و دیوار های شكسته و ریخته حویلی انداخت.

دیوارها تا نیم نیم نم كشیده و تر و گل آلود بودند. باران شدید چند روز قبل همه جا را حسابی تر كرده و سردی هوا را هم اندكی بیشتر ساخته بود. ریحانه گدی گك تكه ای كوچكش را كه از مادرش پنهان می داشت، از زیر بغلش كشید. لحظاتی به رویش با لبخند ملیح دیده و او را میان درز كلان دیوار پخسه ایی پنهان ساخت و بعد با لحن كودكانه و آمرانه ای به او گفت:” اینجه باش تا مه پس بیایم.”

گدی تكه ای با چشمان سیاه دوختگی خاموشانه با او نگاه می كرد.

ریحانه دوقدمی دور شده دوباره برگشت مثل اینكه چیزی را فراموش كرده باشد، از نوك مویش بند كلیدهایش را باز كرده و آن را هم زیر بغل گدی گك گذاشته گفت:

“ای كلی هایمه هم نگاه كو كه كلید گم نشه و چیزك های مه و كالا گك های تو ده صندوق قفل نمانه. ها راستی هوش كو به مادرم نگویی ما امروز كل خواهر خوانده ها میریم بعد ازچوب جمع كردن خوب ساعتتیری هم می كنیم. باز میشه كه ای كلی از پیشم گم شوه، از او خاطر كلید هم پیش تو باشه.”

مادر با شنیدن زمزمه های دخترش سرو صدا كنان گفت:”هنوز ایجه استی؟ برو كه ناوقت میشه، دختر ها میرن و باز تو تنها میمانی! اگه تنها ماندی نری كه خطر داره، هزار گپ اس ده دنیا، زود پس خانه بیایی!”

ریحانه با صدای نازك و بلندش گفت:”اینه رفتم مادرجان! امروز همه دخترها میریم تنها نمیمانم، خدا حافظ!”

ریحانه دویده دویده به خانه همسایه رفت و خواهر خوانده هایش را صدا زد و از اینكه بوجی یادش رفته بود یك بوجی هم از آنها برای خودش گرفت و هر سه به راه افتادند.از همان آغاز هر سه به جمع كردن چوب پرداخته و آرام آرام پیش می رفتند تا اینكه به خانه ملالی شان رسیدند. خواهر خواندهء سبز چشم و یك سر و گردن بزرگتر شان، با دیدن آنها به دودختر خاله اش هیلی و هوسی هم صدا زده گفت:”بیاین او دخترها كه ناوقت میشه باز دخترهای قریه پایین، همه چوب‌ها را جمع می‌كنند و برما چیزی نمی مانه.

سه دیگر هم به جمع آنها پیوسته و خنده و مزاق كنان راه می پیمودند. یكی شوخی می كرد و دیگری را تیله می داد، باز همه می خندید و یكی قصهء جالبی می گفت و بازخنده مستانه دخترك ها فضای كوهستانی و نیمه سبز دهكده را رنگین می ساخت.

یكبار ملالی با قامت رسا و زیبایش مقابل دیگر خواهر خوانده‌هایش آمده و آنها را مخاطب ساخته گفت:”چطور اس كه بریم پشت زرغونه شان اوناره هم گرفته بریم كه ساعت ما خوب تیر شوه؟”

همه موافقت كرده و به راه افتادند تا خانه زرغونه شان زیاد راه نبود. در مسیر راه با شكریه و سلطانه برخوردند و آن دو هم به جمع آنان پیوستند. همه دخترك ها نزدیك خانه زرغونه شان رسیده و ملالی با صدای بلند صدا زد:” زرغونه!!! ستوری!!! بیایین كه بریم چوب جمع كدن.”

مادرش هردو آنان را صدا زد و آن دو هم بوجی هایشان را گرفته از خانه بیرون شدند.

دخترك ها با جوش و خروش تمام به راه افتادند. همه خورد و بزرگ قریه با دیدن آنها و اتحاد و اتفاق شان خوش می شدند و افتخار می كردند كه چنین دخترك های متحد و یك دست در قریه دارند.

پیرمردی كه روزها شاهد رفت وآمد آنها بود، با خوشی به مردی كه در كنارش روان بود گفت:”اگه ما مردها هم همدیگر خوده بپذیریم و همطور اتحاد و اتفاق داشته باشیم و بچه ها و دخترهای خوده همطور تربیه كنیم. بفام كه ای وطن جور میشه! آفرین ای دخترك ها! این ها به ما نمونه استن، آینده وطن به همی اطفال امروز كه آینده سازهای فردا استن، جور میشه. خداوند از نظر بد ای دخترك ها را نگاه كنه…”

دخترك ها با شور و شعف فراوان  به محلی كه نیمه جنگلی بود، رسیدند. ابتدا بوجی های شان را گذاشته و خوب ساعتتیری كردند از چشم پتكان گرفته تا جزبازی و گیركان و غیره …

وقتی خسته شدند خوب چوب جمع نمودند بوجی های شان نیمه نیمه شده هر كدام شاخه ها را توته توته كرده و داخل بوجی هایشان می كردند تا مقدار زیادی جمع كرده باشند، بوجی سنگین شده بود، اما حرص دخترك ها قانع نمی شد.

یكبار صدای ملالی كه سركردگی  دخترك ها را به عهده داشت، بلند شد:” او دخترها بیاین كه اونجه بریم، چوب زیاد معلوم میشه، افتوهم خوب خشك شان كده، بریم جمع كنیم.همه به سوی كه ملالی اشاره كرده بود رفتند، ملالی پیش دستی كرد و زود زود جمع می كرد دیگران هم به پیروی از او زود زود چوبك ها را جمع نموده و داخل بوجی های شان می‌كردند. دفعتاً صدای مهیب و وحشتناكی بلند شد و بلافاصله انفجار خطرناكی رخ داد. فضا آتش و چره و دود و گرد و خاك پر شد. چیغ و فریاد های دخترك ها از میان دود و خاك در هوا بلند شد:” وای الله جان، وای مادر جان، اخ اخ سوختم وای در گرفتم وااای ….”

مردم دور و پیش با شنیدن صدا به محل حادثه آمدند و با بدبختی دیدن كه آن همه دخترك‌های شاد و خندان هر كدام به گوشه ای پرتاب شده و در خون دست و پا می زنند. لحظات بعد هیچ كدام زنده نبودند.

وقتی پدر و مادر و اقارب شان رسید، هر كدام با شور و ناله و فغان و سر و روی زدن و موی كندن، به شناسایی اجساد پرداختند.

پیرمردی كه هر روز شاهد گشت و گذار همیشگی  و دستجمعی دخترك ها بود. با دیدن اجساد شان با گلوی بغض آلود گفت:

“یكجای زندگی كردن و یكجای به حق پیوستند، بعد چشمان اشك آلودش را به آسمان دوخت و با لب های لرزان گفت:” روح پر فتوح این معصومان بر بال فرشتگان سبك بال به آسمان ها و سرانجام به عرش خداوند بزرگ رفته است، ولی بدها به حال آدمكش ها و جنگ افروزهای كه سبب این همه كشتار دستجمعی شدند.

جمعی هم به تقلید از او به آسمان نظر انداختند…

به زودی عساكر موظف منطقه به محل حادثه آمدند. والدین و بستگان دخترك ها اجساد جگر گوشه های شان را كفن كرده و هر ده خواهرخوانده را در كنار هم گذاشتند.

حرف های ضد و نقیصی در فضا طنین انداخته بود. یكی می گفت:”ای انفجار ماینی بوده كه از زمان روس ها اینجه مانده بود.”

دیگری می گفت:” نی ای ماینه طالب ها مانه از زمان روس ها تا حالی زیر خروارهای خاك شده و گم شده باشه، ای نو بوده.”

مردی هم كه خودش را در پتوی كهنه ای پیچیده بود، گروه دیگری را نام می گرفت، ولی این همه دیگر  برای هیچ كس مهم نبود، مهم این بود كه ده دختر معصوم و بیگناه جان های شیرین شان را از دست داده بودند…

همه صف بستند و نماز جنازه شهدای ده گانه را خواندند. ده قبر هم در كنار هم كنده شد و ده گور تازه پهلوی هم صف بستند…

مادران هنوز باور نكرده بودند كه دلبندهای شان را از دست داده اند و عصر چشم به در دوخته و منتظر آمدن دختر های شان بودند و در كنار آنها گدی گك ریحانه هم لای درز دیوار نگاهش را به دروازه دوخته بود و انتظار ریحانه را می كشید تا امانتش را به او باز گرداند و هر دو به خانه بروند…

نیلاب نصیری

۸ جدی ۱۳۹۲

آخرین روز های ۲۰۱۳

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد