ادبیات

402
۱۷ جدی ۱۳۸۸
نویسنده:

شعر وغزل

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم

درعشق که هم جان و دل و دیدهء ماست

جان و دل و دیده، هر سه را سوخته ایم

هلاك

آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هرچه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس

جز به نظر نمیدهد سیب درخت قامتش

محمد واعظي

 

گريه ها

دیگران از کوچه و او از من تنها گذشت

گریه هایم را ندید از هفت تا دریا گذشت

بعد از آن روزی که میدید از شکاف در مرا

بعد از آن روزی که من می خواستم… شبها گذشت

سد راهم بود دوری، دیگران، دیوانگی

با خودم گفتم: برادر! باید از این ها گذشت

با خودم گفتم: که این نه، دیگرش نه، دیگرش

بعد گفتم: می شود مجنون شد از لیلا گذشت

سال ها شد من از این مصراع غمگین می شوم

او دقیقاً یاد من مانده ست از “اینجا” گذشت

سال ها شد پشت این دیوار، ویران مانده ام

پشت این حرفی که می گویم ـ برو از ما گذشت

ابراهيم اميني

 

اندوه

لبخند به لب نگاهمان اندوه است

سرگرمی ما در این جهان اندوه است

صبحانه که می خوری خودت می بینی

انگار جهان یک استکان اندوه است

پرنده

با من که پرنده ام قفس بازی کرد

با بازدَم و دَمَم نفس بازی کرد

هی آمد و رفت و آخرین بار که رفت

می گفت که با دلم هوس بازی کرد

 

لبخند

لبخند شکوفه و عسل دارد یار

یک باغ انار در بغل دارد یار

انگار به هر سوال بی پاسخ من

از بوسه و ناز راه حل دارد یار

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد