و مطالب دیگر

530
۱ حوت ۱۳۸۸
نویسنده:

سلسلۀ جان

مدتی کشمکش افتاد میان من و دل

تا شد از پرده برون راز نهان من و دل

هرشبی من ز بلای دل و دل از  غم تو

تا سحرگاه بلند است فغان من و دل

من و دل مدتی آوارهء گیتی بودیم

آخر افتاد به چنگ تو عنان من و دل

جز تو ای عشق که از هردو زبان باخبری

کسی آگاه نباشد به زبان من و دل

دل به زلف تو گرفتار و من اندر پی دل

می کشم ناله و خلقی نگران من و دل

شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی

که بود بسته به این سلسله جان من و دل

جستجویی به سر کوی بتان باید کرد

تا بجویند در آن خاک نشان من و دل

دلم از دست ببردی و جدایی کردی

به تو ای دوست نه این بود گمان من و دل

(ابوتراب جلی)

*

طرۀ نگار

دلی سرشته به دردی که در کنار من است

گَرم غمی رسد از دهر غمگسار من است

دلی که گم شده هر گز نیافتم خبرش

مگر صبا به خم طرهء نگار من است

بگفتمش که به خونم روایتی داری

بگفت خط غباری که در کنار من است

به یاد کوی تو بگذشتمی ز باغ و بهار

که سر کوی تو هم باغ وهم بهار من است

سواد شعر که کردم به یادگار قلم

به روی دهر بماند که یادگار من است

هرآن که یافت پرو بال معنی شاهین

اگر به تارک گردون رسد شکار من است

(شمس الدین شاهین)

*

موج عطر

چون درخت فروردین پرشکوفه شد جانم    

دامنی ز گل دارم بر چه کس بیفشانم؟

ای نسیم جان پرور امشب از برم بگذر

ورنه این چنین پر گل تا سحر نمی مانم

لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد

صد بهار گرمی زا سرزد از زمستانم

دانهء امید آخر شد يك نهال بارآور

صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم

بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم

رنگ نسترن دارد شانه های عریانم

شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد

موج عطر از آن رقصد در دل شبستانم

کس به بزم میخواران حال من نمی داند

زانکه بادل پرخون چون پیاله خندانم

درکتاب دل “سیمین” حرف عشق میجویم

روی گونه می لرزد سایه های مژگانم

(سیمین بهبهانی)

*

عقل دوراندیش

تا مویش را به جان خویشتن پیچیده ام

رشته ای برگرد طومار محن پیچیده ام

آن پریشان روزگارم کز خیال زلف او

تارها بر دست و پای خویشتن پیچیده ام

روح فرهادم به پای بیستون افتاده ام

آه مجنونم که در دشت و دمن پیچیده ام

خندۀ تلخم به خوناب جگر آلوده است

غنچه ام لبخند خود را در کفن پیچیده ام

سرگذشتم قصه ای از مو ج ها  و شعله هاست

اشک چشم و سوز دل را در سخن پیچیده ام

شور بزم دوستان ازنالهء گرم من است

همچو بانگ نی میان انجمن پیچیده ام

عقل دوراندیش را بستم به تار موی او

پای این دیوانه را با آن رسن پیچیده ام

(بهادر یگانه)

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد