صدای آسیا

1009
۸ جدی ۱۳۹۵
نویسنده: گزارشگر: نیکول کربی - مترجم: فرید هادی

سرنوشت تلخ یک زن در اسارت قاچاق‌بران انسان

کسی که مانند خانم “شاندرا وورنتو” روزگاری در اسارت قاچاقچیان انسان استفاده جویان کنیزان جنسی از اندونیزیا تا ایالات متحده امریکا زندگی نموده باشد، مفهوم نجات و آزادی را بیشتر درک می‌کند.
خانم شاندرا، بعد از فرار موفقانه‌اش سیزده سال قبل، حالا به صفت وکیل مدافع از حقوق و نیازمندی‌های قربانیان ترافیک انسان، پاسداری می‌کند.
نیکول کربی، گزارش‌گر صدای آسیا، با خانم شاندرا در فستیوال “بالی” ملاقات و از داستان جالب زندگی وی گزارشی تهیه نموده است به این شرح:
منتظر خانم شاندرا که اکنون از جا و مقام خوبی برخوردار است، می‌‎نشینم.
موصوف، پس از چند لحظه با شماری از کسانی‌که به همت و جرئت وی باور دارند، وارد اتاق می‌شود.
وی، دختر یک خانواده متمول بود و بعد از ختم تحصیلات مسلکی با دستمزد قابل قبول در یک بانک مصروف کار شد.
شاندرا، با پیش آمدن بحران مالی سال ۱۹۹۷ میلادی، وضعیت اقتصادی جهان دگرگون می‌شود و این اتفاق بالای سرنوشت شاندرا نیز تاثیر مخرب می‌گذارد.
وی، که تامین مخارج زندگی یک دخترک سه ساله را نیز به دوش داشت، در جستجوی کار و وظیفه دیگر می‌شود، تا این‌که روزی توجه‌اش به ستون اعلانات کاریابی یک روزنامه مشهور اندونیزیا به نام “کومپاس” جلب می‌شود.
شاندرا، می‌گوید: “در اعلان مذکور آمده بود، برای اخذ فرصت کاری ۶ ماهه در ایالات متحده امریکا، سینگاپور، مالیزیا و جاپان بشتابید، از این‌که ارزش دالر امریکا را خوب می‌دانستم و از جانبی هم کار در امریکا اوج آرزو و خواب‌های من بود، حاضر شدم یکی از درخواست کننده‌ها باشم.”
شاندرا، که موفق به اخذ وظیفه‌ای مذکور شده و به عنوان یک میزبان به عزم پذیرایی از مهمانان رسما عازم امریکا می‌گردد، می‌گوید: “در نخست سه هزار دالر فیس کاریابی تحویل کردم، سپس اسناد تحصیلی و تجربی خویش را غرض اخذ ویزه به سفارت امریکا بردم و چندی بعد به بسیار خوبی راهی ایالات متحده امریکا گردیدم، در امریکا کسی که تصویر مرا در دست داشت، نزدم آمده گفت، آیا شما شاندرا هستید؟ گفتم، بلی! و بعد دنباله‌ای ماجرا…”
شاندرا، که برنامه هایش بعد از آمدن به امریکا، به یک خواب وحشتناک تبدیل می‌گردد، می‌افزاید: “من در امریکا مطابق قول خویش از رفتن به شیکاگو خودداری کردم، ولی مردی که تسلیم وی شده بودم، مرا جایی دیگری برده و در مقابل پول به اختیار یک مرد قرار داد که البته در ادامه این اتفاق ۵ بار بوقوع پیوست، چون هر بار برخلاف تقاضای آنان از عریان شدن خودداری کردم، مرا به محل دیگری که توسط یک خانم قاچاقبر انسان اداره می‌شد، بردند، اینجا بود که دانستم به صفت یک دختر جوان به اسم “ماما سن” به فروش رسیده‌ام.
سوال: وقتی شما را به اسم ماما سن فروختند، خود تان فهمیدید؟
شاندرا: بلی، ماما سن یک دختر نو… فهمیدم برای چی منظوری به فروش رسیده‌ام و چی مصیبتی در انتظارم است، اما چیزی از دستم ساخته نبود زیرا هر طرف وسایل تهدید کننده و ضرب و شتم از قبیل دنده‌های بازی بیسبال به چشم می‌خورد. ضمنا در آنجا با دختران خوردسالی ملاقات نمودم که مورد لت و کوب قرار گرفته از سر و صورت شان خون جاری بود، چیزی که مرا به شدت هراسان و کم دل ساخت.”
خانم شاندرا که زندگی‌اش به یک کابوس وحشتناک تبدیل شده بود، می‌افزاید: “آن روز بعد از سپری شدن چند ساعت، در اختیار یک مرد هوس ران دیگر قرار گرفتم، سپس پاسپورت، ویزه، لوازم و اسبابم را از پیشم گرفتند، بعد از چند روز برایم گفتند اگر ۳۰ هزار دالر بدهید، آزاد خواهی شد. چون در مقابل هر مقاربت برایم ۱۰۰ دالر داده می‌شد، با خود گفتم باید برای پس انداز کردن ۳۰ هزار دالر، با ۳۰۰ مرد هوسران همبستر شوم، خلاصه به این نتیجه رسیدم که امکان رهایی‌ام از چنگال این ها وجود ندارد.”
شاندرا که دیگر در عقب دروازه‌های بسته و نور هوتل و سالون‌های کازینو شب و روز خویش را سپری می‌کرد، می‌گوید: “نام مرا در اینجا تغییر داده به اسم “کیندی” صدایم می‌کردند.”
شاندرا، نمی‌دانست که تا چی مدتی این وضعیت ادامه خواهد داشت.
از روزی‌که با استفاده از فرصت از طریق کلکین حمام منزل دوم ساختمان محل بود و باش خویش دست به فرار زد، چنین یاد می‌کند: “هر چند بار ها دست به فرار زده بودم، ولی این بار با خیز زدن از کلکین حمام که در طبقه دوم ساختمان محل بود و باش من قرار داشت، زنده ماندم، بسیار جالب است، به نظرم مانند یک معجزه مجسم می‌شود. تا توان داشتم دویدم و بلاخره خود را از چنگ آنان نجات دادم.”
اما شاندرا بار دیگر فریب یکی از کسانی را که ادعای کمک به وی را داشت می‌خورد و مجددا به دست جنایت پیشه‌ها می‌افتد و تا تلاش بعدی‌اش که منجر به فرارش گردید، در بند بسر می‌برد.
هر چند این بار به پولیس مراجعه نموده، از قونسلگری اندونیزیا خواهان کمک می‌شود، اما کسی داستانش را قبول نکرد و بی‌سرنوشت رهایش نمودند.
شاندرا که دیگر در سرک‌ها پائین و بالا رفته داستان زندگی‌اش را به امید دریافت کمک برای همه بیان می‌کرد، می‌گوید: “بلاخره پس از سپری شدن هفته‌ها و ماه‌ها، در یک پارک با یک افسر نیروی دریایی امریکا مواجه شدم که برایم قول کمک داد و به مقام‌های “اف بی آی” تماس گرفت.”
اف بی آی، طبق گفته‌های وی دست به کار شد و بعد از مدتی دروازه‌ای محلی را که دست به استفاده از انسان‌های بی‌گناه می‌زدند، مسدود نمود.
از این تاریخ به بعد، خانم شاندرا ویزه‌ای رسمی گرفته در ایالت متحده امریکا به صورت قانونی زندگی کند.
کورس می‌خواند و زبان انگلیسی را منحیث لسان دوم خویش می‌آموزد.

موصوف، که نمی‌خواست آنچه بالای پیش آمده است، برای سایرین رخ دهد، می‌گوید: “به صفت یک رهبر تجربه دیده، مدافع و فعال، خواستم در ایالات متحده امریکا علیه ترافیک انسان به مبارزه برخواسته اجازه ندهم اندونیزیایی‌های بیچاره بیشتر از این مورد دستبرد و استفاده جویی باندها و قاچاقبران انسان قرار گیرند.”
همان بود که نهادهای را در شهر های نیویارک و لاس انجلس ایجاد و در همکاری با نجات یافته‌گان و قربانیان جنایت کاران و ترافیک کننده‌های انسان، به کار آغاز نمود.
شاندرا، می‌افزاید: “ما می‌خواهیم قربانیان را قادر به داشتن وظیفه نموده در جامعه مدغم سازیم، برای آنان طریق باز نمودن حسابات بانکی، دکان‌داری، مسافرت، مراجعه به شفاخانه و سایر ملزومات زندگی در ایالات متحده امریکا را می‌آموزانیم تا سر پای خود ایستاده ممد خدمت به خود و سایرین گردند.”
نهاد مذکور هم‌چنان رابطه قربانیان را با سازمان‌های داخل اندونیزیا تامین می‌کند تا با شنیدن داستان و سرگذشت قربانیان، در پی کمک به آنان برآیند.
شاندرا، ادامه می‌دهد: “می‌خواهم داستان زندگی و قصه مصیبت بار سرنوشت خویش را با سایرین شریک سازم تا مایه عبرت همه گردیده نسبت به وضعیت و اتفاق‌های اطراف خویش محتاطانه‌تر عمل کنند.”
شاندرا، حتی با رییس‌جمهور اوباما معرفی شده و از طرف وی به صفت مشاور شورای مبارزه با ترافیک انسان مقرر گردید.

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد