و مطالب دیگر

580
۹ جدی ۱۳۸۸
نویسنده:

خورشید سربرهنه

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد وبرخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد بگریست زار زار

گفتی  تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی قرار

عرش آن زمان به لرزه در آمد که چرخ پیر

افتاد درگمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون زباد  مخالف  حباب وار

جمعی که پاس محمل شان داشت جبرییل

گشتند بی عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل ازامت نبی

روح الامین ز روح  نبی گشت شرمسار

            و آن گه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

           نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 این کشتۀ فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پازده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز  تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره برتنش افزون حسین توست

 این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

 این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

 این شاه کم سپاه که باخیل اشک و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب تپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

     وحش زمین ومرغ هوا را کباب کرد

                 (محتشم کاشانی )

 

عشق چوگان باز

هرکه پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مومن از عشق است و عشق ازمومن است

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک  تر

پاک تر، چالاک تر، بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب وعلل

عشق چوگان باز میدان عمل …

آن شنیدستی که هنگام نبرد

 عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پوربتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر…

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت

حریّت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوۀ خیر الامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید ورفت

لاله در ویرانه ها کارید ورفت

تاقیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

مدعایش سلطنت بودی اگر

خود نکردی با چنین سامان سفر

تیغ بهر عزت دین است وبس

مقصد او حفظ آیین است وبس

 ما سوا الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکند نیست

خون او تفسير اين اسرار كرد                                             

ملت خوابيده را بيدار كرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید

از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الاالله برصحرا نوشت                                    

سطر عنوان نجات  ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم                                   

زآتش او شعله ها اندوختیم

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

( اقبال لاهوری )

 

خونابۀ دل

باز خونابۀ دل می رود از چشم ترم

تا دیگر دیده خونبار چه آرد به سرم

نیست بی سوز دل، این آه دمادم که مراست

آتشی هست که بالا شده دود از جگرم

راست گویم غم زلف علی اکبر دارم

کاورد باد صبا رایحة مشک ترم

می خرامید علی اکبر و لیلا می گفت:

رفتی ای شاخۀ ریحان بهشت! از نظرم

سال ها خدمت شمشاد بلندت کردم

تا چنین روز کند سایه فشانی به سرم

زلف مشکین تو را شانه زدم عمر دراز

تا از او نکهت جان در دم مردن سپرم

نخل بالای تو را زاشک روان شام و سحر

آب دادم که دهد موسم پیری ثمرم

می روی از برم ای فتنة خوبان حجاز

باش تا جامة طاقت به حضورت بدرم

مه کنعان وجودم شه اقلیم تنم

میوۀ باغ دلم، مرهم داغ جگرم

(واصل کابلی)ن خیمه ای که گیسوی حور

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد