ادبیات

594
۴ ثور ۱۳۹۷
نویسنده: پروین پژواک

جبران ناپذیر

در امتداد دکان‎های محقر شوربازار، دکان بی‎لوحه عبدالله واقع شده است. اشیای دکان او شباهت تام با اشیای دکان پهلو دستش دارد. دکان پهلو دست از پسر کاکایش نصرالله است. در عقب این دو دکان خانه آن‎ها با حویلی مشترک قرار دارد.

سرگرمی عبدالله در دکانش این است که چه اشیای تازه به دکان نصرالله آورده می‎شود تا او هم آن را بخرد و به دکان خود بیاورد. همچنان حساب می‎کند که چند نفر از دکان او و چند نفر از دکان پسر کاکایش خریداری می‎کنند و در نتیجه چقدر او سود و خودش زیان کرده است.

نصرالله عین سرگرمی عبدالله را دارد؛ اما خود را یک سر و گردن از او بالاتر می‎داند. عبدالله این برتری را احساس می‎کند و همان گونه که با انگشتانش ریش سیاه خود را شانه می‎زند، برای هزارمین بار متوجه می‎شود که چند تار مویش سفید شده و هنوز پسر ندارد.

او ده سال پیش عروسی کرده است و حالا پنج دختر قد و نیم قد دارد. زنش با وجود همه دعاها و خیرات و بند و بست خشویش هنوز برای او پسری نیاورده است.

ولی نصرالله که بعد از عروسی او به زودی عروسی کرد، اکنون سه پسر دارد که کلان‎ترین آن‎ها گاهی کمکی به عوض پدرش در دکان می‎نشیند و دو تای دیگر آن همیشه پیش روی دکان عبدالله بازی می‎کنند و خود را نمایش می‎دهند.

عبدالله هر چند گاهی می‎تواند در رقابت تجارتی از پسر کاکایش پیشی بگیرد؛ اما در زندگی شخصی همیشه خود را شکست خورده می‎پندارد و نصرالله با لبخند مزورانه و بعضی سخنان بزرگوارانه به او نشان می‎دهد که این موضوع را می‎داند.

موضوع از هنگامی داغ‎تر شده است که زنان هر دو باز حامله هستند. عبدالله تمام شب و روز را به این فکر می‎کند که آیا این بار پسر خواهد بود یا نه. نصرالله هرچند از بابت خود پریشانی ندارد که بعد از سه پسر در خانه‎اش دختر به دنیا بیاید؛ اما پریشان این است که مبادا عبدالله صاحب پسر شود و او تفوق چندین ساله خود را از دست بدهد.

شش ماه گذشته است. در این مدت مادر عبدالله به قریه خود رفته است تا از خاطر عروس خود در زیارتی که به آن عقیده دارد، بند ببندد. در طی این مدت عبدالله از شدت فکر و انتطار به کلی خسته و عصبی شده است. هر شام که دکان را می‎بندد و به خانه می‎آید، به زن خود گوش‏زد می‎کند که باید این بار فرزند او پسر باشد.

زن بیچاره او با شنیدن این امر رنگ پریده‎اش بیشتر می‎پرد و چشمان خود را به زیر می‎اندازد؛ ورنه عبدالله بیشتر عصبی می‎شود و او را تهدید می‎کند که بالایش زنی با عرضه خواهد آورد.

یک روز چاشت عبدالله در دکان نان می‎خورد که مادرش از سفر برگشت. چند دقیقه از آمدن او تیر نشده بود که غوغایی در خانه پیچید و دختر شش ساله عبدالله او را گریه‎کنان صدا زد. عبدالله به خانه رفت، دید زنش با موهای پریشان گریه می‎کند و مادرش که هنوز مقداری از موهای او را در دست داشت، عبدالله را در بغل گرفت و از بخت بد او نالید. بعد به عبدالله روشن ساخت که زن او باز دختر خواهد زایید؛ زیرا شکم او از اطراف گرده‎ها تا ناف پندیده و حالتی کشال دارد و این نشانه دختر زاییدن است. ثبوتش هم این که در پنج اولاد سابق حالت شکم زن او درست همین گونه بود. بدتر از آن اینکه تا جایی که شکم زن پسر ایورش را دیده، آن شکم در دو پهلو صاف و در پیش روی برآمده و استوار است و این نشانه پسر زاییدن است. ثبوتش هم این که در سه اولاد گذشته شکم او همین شکل را داشته است.

عبدالله اوقاتش بسیار تلخ شد. مادر خود را به خاطر پیک بدخبر بودن بد و بیراه گفت، زنش را باز هم تهدید کرد و یکی دو دخترش را که دم دستش آمد، زد. همین که از اتاق برآمد، سر صفه با زن نصرالله مواجه شد که لباس‎ها را از سر طناب جمع می‎کرد. زیر چشمی به شکم برآمده او دید و خواست گپ‎های مادرش را با شکل شکم او وفق بدهد و بعد از آنکه موفق نشد، نصوار خود را به زمین تف کرد، پتوی خود را به شانه انداخت و به دکانش برگشت. از آن روز خانه تبدیل به دوزخ شد. هر شب که عبدالله به خانه می‎آمد، مادرش آتشی نو می‎افروخت. از قبیل اینکه زن ملای مسجد دیشب زن نصرالله را خواب دیده که گردنبندی از طلا بر گردن دارد و زیور البته که نشانه اولاد نرینه است. یا خاله قندی هم امروز شکم زن تو و نصرالله را دید و با من گریه‎ها کرد… و آخرین خبر این که زن نصرالله با بوبوگل زن همسایه نزد فالبین رفته است. فالبین حتماً در طالع او چیزهای خوبی دیده است که او این همه شاد و خندان است. عبدالله دید که اگر صبر کند، تا دو ماه دیگر زهره‎کفک می‎شود. پس با زن رنجورش نزد فالبینی که مادرش گفته بود، رفت. عبدالله بعد از سلام علیکی با عجله به مرد فالبین پول داد و از او خواست روی طالع زنش را باز کند. اگر عبدالله در اول پول نمی‎داد، مردک فالگیر بنابر تجربه خویش می‎دانست که مشتری به اثر شنیدن خبر تولد پسر بیشتر خوش شده و به او پول بیشتری خواهد داد و از همین سبب مسیر ستاره‎های او بی‏زحمت به نام پسر ختم می‎شد. اما حال که در اول پول خوبی به دست آورده بود، بدش نمی‎آمد این مرد ریش سیاه بدخلق را بیازارد. از این رو بی‎تفاوت به آتشی که می‎افروخت، با تانی کتاب بزرگ و کهنه خود را گشود. به چهره بی‎صبر عبدالله و سر لرزان زن او در زیر چادری دید، بعد چشم‎های خود را بست. دقایقی به این حال ماند و زیر لب چیزهایی خواند. یک چشمش را آهسته گشود، به بی‎صبری عبدالله دید، دوباره چشمش را بست و در دل خندید. بعد به کتاب نگریست، با دقت مسیری را دنبال کرد و با وقار تمام و حاشیه رفتن‎های بسیار به عبدالله فهماند که از روی مسیر ستاره‎ها، ستاره زن او به ستاره هفت خواهران می‎رسد و هفت خواهر البته که ستارگان مونث اند. اگر عبدالله از جای خود چون اسپند نپریده بود، شاید مردک فالگیر به شیرین‎کاری خود می‎افزود و علاوه می‎کرد که زن شما تا هفت دختر خواهد زایید!

عبدالله با خشمی سوزان با زن خود که به زحمت راه می‎رفت، در بس‎های بیروبار به خانه آمد و همین که از پیش دکان بسته خود گذشت، نصرالله از دکان خود باز همان لبخند مزورانه و بزرگوارانه را بر لب آورد. عبدالله تحقیر شده و عصبی زن خود را تا داخل اتاق شد، تیله داد و با کینه عقل کورکن به پشت و شکم او شروع به لگد زدن کرد. مادرش که اوضاع را خطرناک دید، عروس خود را از زیر لگدهای پسرش بیرون آورد و عبدالله در میان گریه دخترانش به حویلی رفت. زیر نور آفتاب سر دو پا نشست. پشتش را به دیوار تکیه داد و سر را بر زانوانش گذاشت. وقتی سر برداشت دید که شام شده است و دخترانش چون چوچه‎های گنجشک بالای سیم برق به یک لین بالای صفه رنگ‎پریده و هراسان نشسته اند و از اتاق آن‎ها سروصدا می‎آید. حیران رفت و دروازه اتاق را باز کرد. داخل اتاق بیروبار بود. مادرش، زن نصرالله، قندی گل خاله و بوبوگل زن همسایه دور دوشکی جمع آمده بودند. بالای دوشک زن او چون مار در خود می‎پیچید. صورتش سفید سفید شده و چشمانش حلقه‎های کبود داشت. با لب‎های کفیده ناله می‎کرد و عرق از سر و رویش می‎ریخت. عبدالله با وحشت قدمی پس ماند و دروازه را دوباره بست. در بیرون هوا تاریک شده است. زن نصرالله دختران عبدالله را به خانه خود برده است. نصرالله، عبدالله را هم به داخل اتاق خود دعوت کرد، اما عبدالله نپذیرفت و بالای صفه به قدم زدن خود ادامه داد. در داخل اتاق زنش ناله‎های وحشتناک می‎کند. زن ملا که تازه آمده بر پیشانی او تکه تر می‎ماند و با صدای بلند دعا می‎خواند. هوای اتاق از بوی دوای مخصوصی غیرقابل تنفس است، چنان که زن نصرالله از اتاق سرفه‎کنان برآمد و با چشمان گریان از کنار عبدالله گذشت. همان لحظه صدای فریادی از اتاق برخاست و سپس سکوت شد…

عبدالله طاقتش تمام گشت. سرزده داخل اتاق گشت. زنش غرقه در خون سکسکه می‎زد و مادرش سرخورده و خاموش کودک مرده را در دستان لرزان پسرش گذاشت. نوزاد پسر بود.

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد