ادبیات

520
۹ حمل ۱۳۹۰
نویسنده:

با یک گل بهار نمی‏شود!

یکی بود، یکی نبود. در جنگلی درخت کاجی بود، روی تنه‏ء کاج، سوراخ کوچکی بود. دراین سوراخ تنگ و تاریک، فال بينكي با دختر یک دانه‏اش كه مانند خودش خال خالی بود، زندگی می‏کرد.

فال بينك  با پوست سرخ سنجد مانندش، در طول روز سرش گرم کار بود، ولی دخترك خال خالی اش از صبح تا شب پشت كلكين خانه‏ می‏نشست و بیرون را نگاه می‏کرد.

او جنگل پر از برف را می‏دید، آه می‏کشید و غصه می‏خورد. خال خالی، دلش می‏‏خواست از خانه بیرون برود، بازی کند، سر به چمن‏هاي سبز بزند و دنبال شاپرک‏های بال رنگه بدود، اما در آن برف و هواي سرد و باراني نمي توانست از خانه بیرون شود

از همين سبب بود که خال خالی غصه می‏خورد و آه می‏کشید. یک روز كه دلش بسيار تنگ گرديد و طاقتش تمام شده بود پیش مادرش رفت و گفت: ” مادر جان، بس است! چقدر كار مي كني؟ حوصله‏ام به سر رسيده، ايستاده شو و يك کار دیگر کن”!

فال بينك گفت: ” جان مادر، من اگر كار نكنم چطور زندگي را پيش ببريم و  تو هم غصه نخور درهمین روزها بهار می‏آید، هوا خوب می‏شود و تو می‏روی به بازی و تماشا “.

خال خالی خوشحال شد و گفت: “مادر جان، کی بهار می‏آید”؟

مادرش گفت: ” وقتی که برف‏ها قطره قطره آب شوند “.

یک روز خال خالی مثل همیشه پشت كلكين نشسته بود و بیرون را تماشا می‏کرد و خورشید خانم سرش را از لای ابرها بیرون آورده بود و او را تماشا می‏کرد. یک دفعه خال خالی صدای چک چک آب را شنید بعد چند قطره آب در سر و رویش ریخت، بالای سرش را نگاه کرد، دید که برف بالای كلكين آنان آب می‏شود، با خوشحالی مشتش را از قطره‏های آب پر کرد و بعد دویده دویده پیش مادر رفت و فرياد زد:” اي مادر جان! ببين! برف‏ها آب ‏شده. بهار آمده، بهار آمده”!

فال بينك نگاهی به مشت پر از آب خال خالی کرد و گفت:” عزيز مادر، با یک قطره آب بهار نمی‏شود! صبر کن تا درخت‏ها هم گل و برگ كنند، آن وقت بهار می‏آید “.

از آن روز به بعد، کار خال خالی این بود که روی شاخه هاي درخت‏ها، دنبال برگ بگردد. بالاخره یک روز، روی شاخه، یک جوانه برگ را دید از خوشحالی داد و فریاد كرد و به سراغ مادرش رفت و گفت:” مادر قندم! درخت، جوانه زده و برگ كرده، پس حالا بهار آمد، بهار” !

اما فال بينك گفت: ” ني دختر نازنينم، تو بايد بسيار هوشيار و بيدار باشي و بفهمي كه با یک جوانه برگ، بهار نمی‏شود! صبرکن تا گل‏ها هم باز شوند”.

در اين وقت ساقه‏‏ء سبزی در کنار جوی آب، سرش را از لای برف‏ها بیرون آورده بود، وقتی فال بينك، حرف گل را زد، خال خالی به یاد آن ساقه‏ء سبز افتاد و صدا كرد: “هی ساقه‏ء سبز! چي وقت گل می‏كنی”؟

چند روز بعد، وقتی خال خالی كلكين را باز کرد، بوی عطر آمد بعداً هم گل شقایق را دید که روی ساقه‏ء سبز شکفته بود.

او خیلی خوشحال شد و دیگر مطمئن بود که بهار آمده است، دوید و مادرش را آورد دم كلكين، گل شقایق را به او نشان داد و گفت:

” ببین مادر مهربانم! گل هم باز شده. دیگر بهار آمده “؟

فال بينك بازهم سرش را تکان داد و گفت:” نه جان مادر، با یک گل بهار نمی‏شود! باز هم باید صبر کنی، بالاخره بهارمی‏آید “. خال خالی با غصه گفت:” خوب است، صبر می‏کنم”.

یک هفته گذشت. خال خالی دید هوا بهتر مي شود، با خودش گفت:” ني، هنوز بهار نیامده، باید صبر کنم”. دو هفته ديگر هم گذشت. خال خالی دید که روی شاخه‏هاي درختان، برگها سبز شده، مگر بازهم با خود گفت: ” ني، هنوز بهار نیامده. باید صبر کنم”.

۴ روز ديگرهم گذشت. تمام برف‏ها آب شد و کنار رودخانه پراز گل شقایق و درخت بادام پراز شگوفه هاي سفيد شد وعطر گل‏ها و شکوفه‏ها همه جا را پر کرد، اما خال خالی هنوز هم انتظار می‏کشید تا بهار از راه برسد.

بعد از این همه صبر، مادرش رسيد و گفت:” دختر مقبول و خال خالي ام! حالا بهار شد و تو مي‏تواني بالاي گل‏ها و ساقه‏هاي زيباي درختان گشت و گذار كني و از بوي خوش آنها خوشحال شوي، مگر كوشش كن كه از شاخه هاي بلند درختان نيفتي و نيز در ميان گل و برگ هاي انبوه نروي تا دست و پايت زخمي نشوند. اگر دوستان خود را ديدي با آنان جاي دور مرو  و از شيرهء گل‏ها به اندازهء معين بخور تا سالم بمانی! “

خال خالي همه حرف هاي مادرش را شنيد و آرام آرام در ميان گل‏ها و شگوفه‏ها به گشت و گذار پرداخت و مواظب بود تا گفته‏هاي ارزشمند مادرش را فراموش نكند تا در مصيبتي گرفتار نگردد.

 

 

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد