فرهنگ و هنر

983
۱۰ قوس ۱۳۹۵
نویسنده: صمدعلی نوازش

بالندگی در حصار درد

این بار به بهانه تهیه قصه زندگی، درب دل خانمی را باز میکنیم که از قعر نابسامانی های روزگار به سوی قله های کامیابی شتافته است. خانمی که خیلی از شهروندان کشور گوش های شان با صدایش آشنا است و چشمان شان علاقه دیدن وی را دارند و همین طور در جستجوی معلومات در مورد زندگی وی میباشند. خانمی که تاکنون دارای شش اثر ادبی است و  در میان مردم، به‎ویژه زنان، آثارش شناخته شده است. به گفته خود وی، همه کسانی که به امواج رادیویی «بی بی سی» گوش داده باشند، با صدای وی آشنا هستند، به‎ویژه در بخش برنامه های تعلیمی که برای کودکان و بزرگ‎سالان تهیه میشود. این خانم خالده تحسین ایدیتر برنامه های رادیویی در «موسسه تعلیمی افغانستان» است که برنامه های تولیدی این موسسه از رادیوی بی بی سی منتشر میشود.
قصه زندگی خالده تحسین طوری است که نابسامانیهای روزگار وی را در هفت سالگی در خود فرو برده و امروز که وی خانم ۴۶ ساله است، بیشترین خاطراتش را جنگ و سوختن و ساختن با شرایط ناگوار تشکیل میدهد. وی انقلاب هفت ثور ۱۳۵۷ را آغاز دگرگونیها در زندگی‎اش دانسته و خاطراتش را از این دگرگونی ها چنین بیان میکند: «ما در کودکی پیر شدیم، جوانی را بدون این که بیابیم در قمار نابسامانیهای روزگار باختیم و گم کردیم، جنگ برای ما بی‎جایی و مهاجرت به ارمغان آورد، سالهای ۱۳۷۲-۱۳۷۳سال هایی بود که من مادر دو فرزند بودم و از کابل به شهر مزار شریف رفته بودیم، نام بیجاشده را بر ما گذاشته بودند، روزهایی را به یاد میآورم که راکتهای کور در اطراف خانه کرایی ما که در گذر استالفیها قرار داشت، فرود میآمد، در قهر زمستان میان یک زانو گل و لای با حال پریشان از خانه بیرون شدیم و از شدت وارخطایی پاپوشهای پدرم را پوشیده بودم، یک فرزند به آغوش من و فرزند دیگر به آغوش پدرم که خداوند روحش را شاد داشته باشد، از کوچههای باریک و پرلای میگذشتیم. یادم میآید که بندهای پای پسر بزرگم (آرش سوگند) از شدت سرما کبود شده بود و دل من داغ میدید، از این دربدریها، بسیار به یاد دارم که یادآوریاش مرا شکنجه میکند، حال هم بیشتر از پیش درد میکشم که پسرانم جوان شده‎اند، ولی با رنگ صلح و صفا بیگانه اند.»
خالده تحسین فرزند جنرال عبدالرحمان امیری در پنجم دلو ۱۳۴۹ خورشیدی در شهر کابل چشم به جهان گشوده است. وی آموزشهای ابتدایی را در مکتب «بی بی حوا» و دوره لیسه را در «لیسه مریم» در شهر کابل سپری کرده است.
او مــی‎گــویـد: «در هـمــــان سالهایــی کــه هنـوز متعلم مکـتـب بــودم، چیــزهایـــی با نــام طـرح ادبی مینوشتم و گاه گاهــی هــم قصههایی در همــان حال و هوا. پدرم با وجودی که شغلش نظامی بود، ولی سخت علاقمند شعر و ادبیات بود. وی نخستین زمینههای آشنایی با شعر و شاعری را برایم مهیا ساخت.» وی علاوه بر پدرش از استادان مکتب به عنوان افراد تأثیرگذار در تعلیم و تربیه‎اش یاد میکند و میگوید: «نخستین معلمم را هیچ از یاد نمی‎برم، او راضیه نام داشت و صنف اول و دوم و سوم مکتب را پیش او درس خواندم، چنان مهربان بود که تا امروز برایم الگوی یک معلم موفق و پیروز و مونس کودکان است. همچنان معصومه معلم صنفهای ابتدایی ما و گلالی معلم کیمیای صنف نهم ما، خیلی مرا تشویق میکردند و در آموزش و تربیه‎ام نقش بسیاری داشتند.»
خانم تحسین تحصیلات عالی‎اش را در رشته زبان و ادبیات دری در پوهنتون کابل تا درجه لیسانس سپری کرده که به گفته خودش در خزان نخستین سال تحصیلیاش وی وارد دنیای شعر و شاعری شده و از همان زمان اشعار وی زینت‎بخش صفحات نشریههای کشور گردیده است. وی خاطرات دوران تحصیلات عالی را از ماندگارترین خاطرات در ذهن و تاریخ زندگی‎اش بیان میکند که به گفته خودش در همین دوره وی توانسته استعداد و تواناییهایش را بیابد و پرورش دهد. این که چگونه، وی توضیح میدهد: «ما در فاکولته زبان و ادبیات دری پوهنتون کابل انجمنی داشتیم با نام انجمن اخلاقی- فرهنگی. این انجمن متشکل بود از استادان پوهنتون، شعرا، نویسندگان داخل پوهنتون و بیرون از پوهنتون. سه شنبه ها نشست هایی داشتیم و مشکلات و دشواریهای خود را با آن‎ها به ویژه استاد گل‎احمد یما شریک میکردیم.»
خالده تحسین در سال ۱۳۷۰ خورشیدی که به گفته خودش هنوز صنف چهارم پوهنتون بود، با استاد محب بارش، سابق استاد فاکولته زبان و ادبیات دری پوهنتون کابل و شاعر و نویسنده، ازدواج میکند. اما بعد از ختم دوره لیسانس وی، تحولات و دگرگونیهایی در کشور به میان میآید و او با همسرش با هزاران آواره دیگر جنگ و درگیریهای داخلی میپیوندند.
خالده همانند بسیاری شهروندان افغان از جنگهای خانمانسوز داخلی خاطرات خوشی ندارد و  این وضعیت موجب مهاجرت و آوارگی وی به پاکستان میشود. اما این خانم ادیب در عالم مهاجرت نیز شایستگی اش را در ترانه‎سرایی میهنی به اهل ادب و عرفان نشان میدهد. از این رو وی در سال ۱۳۷۸ خورشیدی در شهر پشاور، کارمند ادارهای با نام «عرفان» میشود. به بیان خودش «ترانههای فراوانی برای اطفال سرزمینم ساختم و هنرمندان خوب ما هر یک شمس‎الدین مسرور و اسد سیفی تعدادی از ترانه ها را آهنگ ساختند و ما همه با هم برای اطفال مهاجر افغان خواندیم.»
خالده به فعالیتهای ادبی – فرهنگیاش ادامه میدهد تا آن که در سال ۱۳۷۹ در دفتر «پروژههای تعلیمی بی بی سی برای افغانستان» که آن زمان در شهر پشاور فعالیت داشت، راه مییابد. او تا امروز در همین اداره به صفت ایدیتر و ژورنالیست کار میکند. او خاطراتش را از دنیای مهاجرت چنین بیان میکند: «هیچ از یادم نمیرود که سال ۲۰۰۰ میلادی، در شهر پشاور پاکستان مهاجر بودم و روزگار نابسامان هم با سنگ بر سرم میکوفت. روزی خالده فروغ و نفیسه ازهر دو دوستم به منزل ما آمدند و مرا از شروع پروژهای که برای کودکان مهاجر بود و با نام عرفان یاد می‎شد، آگاه ساختند. برای یافتن کار همراه با شریک زندگیام مرحوم استاد محب بارش سرکهای داغ پشاور را بار بار با سرگردانی طی کرده بودم، پاهایم آبله برداشته بود، ولی حاصل شیرینی از رنجم گرفته بودم که همانا کار با کودکان و ترانه‎سازی برای آن‎ها در ملک مهاجرت بود. بعد همین کار با کودکان مرا یاری رساند که در میان تعداد زیادی از اشتراک کنندگان کارگاه آموزشی که از سوی رادیوی بی بی سی در شهر پشاور تدویر شده بود، پیروز شوم و تا امروز در این اداره کار کنم.»
بعد از سقوط گروه طالبان از قدرت، بسیاری از مهاجران افغان از پاکستان برگشتند و زمینه بهتری برای فعالیت دفاتر متعدد خارجی نیزدر افغانستان ایجاد شد. دفتر پروژههای تعلیمی بی بی سی نیز از پشاور به کابل انتقال یافت و کارمندان این دفتر فعالیت شان را پس از آن در داخل کشور ادامه دادند. اما با توجه به این که در جامعه ما زنان در زمینه تحصیل و کار در بیرون از خانه با موانع و مشکلاتی مواجه میشوند و این مشکل تاکنون حل نشده است، خالده تحسین اما در مقابل عادات ناپسند جامعه ایستادگی کرده و میگوید: «این جا اگر صبح زود از خانه بیرون شوی و یا هم هنگام شام دیرتر به خانه بیایی، مردم با چهار چشم تو را مینگرند، ولی من به خودم و کارم چنان ارزش میدهم که هیچ پشت حرف مردم و نگاه‎های شان نمیگردم. موانع در طول تاریخ موجود بوده، ولی مهم این است که برای عبور از موانع باید خطر کرد و گذشت و گاهی با مشکلات مقابل شد و مقابله کرد، زندگی در مسیر موانع و مشکلات و مبارزه با آن‎ها مفهوم پیدا میکند، گرمی ها و سردی ها و فراز و نشیب روزگار است که آدم را سخت و استوار بار میآورد.»
خالده تحسین با بیان این حقیقت که «ما در کشوری با فرهنگ سنتی به سر میبریم که در آن تفاوتهای بسیار و مشکلات فراوان، در برابر خانم ها وجود دارد»، به زنان توصیه میکند که باید آگاهی شان را بالا ببرند تا بتوانند به خوبی در مقابل مشکلات زندگی ایستادگی کنند. به باور او، اگر یک زن بداند، چقدر ارزشمند است، هیچ‎گاهی راضی نمیشود و نمیگذارد، به ارزشهایش کم‎نگری صورت بگیرد. ولی او می‎افزاید: «اگر میخواهیم این مشکل را از ریشه حل کنیم، باید در کنار زنان، سطح آگاهی مردان هم بالا برده شود تا زن و مرد همسان فکر کنند و به همدیگر به حیث انسان ارزش بدهند و دیدگاه های همدیگر را تحمل کنند.»
از نظر خانم تحسین، برای این که ما در آینده جامعه سالم و به دور از خشونت داشته باشیم، باید توجه جدی به ماحول زندگی کودکان خود داشته باشیم که مملو از خشونت شده است: «وقتی از کوچه و بازار میگذرم و میشنوم که مردان همدیگر را خواهر و مادر و زن گفته دشنام میدهند، رنج آبم میکند. این خشونت ها از کودکی برای فرزندان ما به میراث میرسد. کودکی اگر هم‎سن خود را دشنام میدهد، زنندهترین و رکیکترین دشنام را به نام خواهر و مادرش میدهد.»
خانم تحسین از خشونت بیزار است و از دورنگی، دروغ و مجهول بودن و مبهم ماندن هم متنفر میباشد. جالب این که وی از کوچ‎کشی بسیار بدش میآید و میگوید که خانه شخصی ندارد و سالها است که از محلی به محل دیگر کوچ میکند. وی درباره کلمه کوچ‎کشی می‎گوید: «احساس میکنم این واژه دردی را در درونش حمل میکند.» با این همه او بهترین روزهایی را که در زندگیاش تاکنون گذرانده چنین به یاد میآورد: «دورانی بود که ما خانواده مکملی بودیم، پدرم را داشتم، پدر فرزندانم را که نیمه دیگرم بود، داشتم و ما هم گرد یک دسترخوان مینشستیم و لذت میبردیم. حال هم شکرگزارم که خدا مرا در کنار فرزندان و خانواده‎ام نگه داشته و در صبحهای زود شاهد طلوع آفتاب داغ و روز روشن هستم، امیدهایی برای آینده فرزندانم در دلم جوانه میزند، جایی برای بودن دارم و نامی که مرا به آن صدا میزنند.»
خالده تحسین که مادر چهار فرزند شده، بزرگترین هدف زندگیاش این است که بتواند الگوی خوبی برای زندگی فرزندان و دوستانش باشد. او میخواهد به آنان بیاموزد که وقتی با دشواریهای روزگار ناهموار مواجه میشوند، خود را نبازند و مقاوم باشند، از مشکل نترسند و راههای مقابله با دشواریها را بجویند و از توانمندیهای شان استفاده کنند. از نظر وی، تمام انسانها، به‎ویژه زنانی که در این مرز و بوم (افغانستان) زندگی کرده‎اند، قهرمان و مبارزان سخت‎کوش هستند: «این روزگار، زهره میخواهد؛ امیدوار بودن، توان میخواهد؛ و از خانه بیرون شدن و کار کردن هم شهامت؛ پاس میدارم همه آدمهای سخت‎کوش سرزمینم را!»
از خالده تحسین تاکنون شش اثر ادبی با نامهای «ابر کوچک غزل» و«سرود رابعه»، «دو هزار سال بعد، شاید»، «آغاز همان قصه»، «و بن‎بست، شکست» و «کنگینه و آه» به چاپ رسیده و چهار اثر ادبی دیگر وی نیز قرار است در آینده نزدیک زیور چاپ حاصل کند. همچنان خالده تحسین در بخش ادبیات کودک کارهای تحقیقی فراوانی انجام داده است. او قصههای زیادی برای کودکان نوشته است که دو اثر وی در این بخش با نامهای «پروانه‎ها» و «سایه دیوار» چاپ شده است.
اما وی از نبود یک مرجع مسوول که آثار نویسندگان را به چاپ برساند انتقاد دارد و می‎گوید نه یک انجمن مسوولیت‎پذیر وجود دارد و نه دولت در زمینه چاپ آثار نویسندگان توجه میکند. خانم تحسین می‎گوید: «رمانی را برای انسان این سرزمین و به‎ویژه زن این جغرافیا روی دست دارم و میخواهم کار آن را تمام کنم. بیشتر از چهار اثر شعری دارم که باید به چاپ برسانم. قصد دارم قصهها و ترانههای کودکانه را که برای کودکان سرزمینم سروده و نوشتهام، کتاب بسازم و به کودکان دوردستهای این بوم و بر برسانم.»
و در پایان یک پارچه از شعرهای خالده تحسین را به عنوان نمونه کلام وی و حسن اختتام این قصه آورده‎ایم.

دیشب،
امیدی شدم
و بر هستی زمستان‎زدهات
گذشتم
چشمانت را بگشای
و جای سبز گام‎هایم را
نظاره‎کن

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد