ادبیات

415
۲۴ دلو ۱۳۸۸
نویسنده:

آیینه

چشم     در آیینه

موهایم فرامی رسند

پیر تر ازخیابان

ناخن هایم را فراموش می کنم

     بین زمستان

مثل تکه ابرمتروکی بر بام

سلمانی ها

پیچ گیسوانم را اندازه می گیرند

تسبیح

 دانه

دانه

 می ریزد

مورچه ها بومی کشند

پاشنه هایم را

به دنبال نشان کرم ها

درخت پر از دود شده است

وسایه ها از میان برف بالامی آیند

باد  

چراغی می افروزد

      روی ناودانِ خاموش

پیشانی ام

 چکه

 چکه

چکه

 برف روشن می شود

  دستانم به دنبال سنگی می افتند

و آیینه

از چشمم می لغزد

               بیرون

(محمود جعفری)

****

شهر یخزدگان

بیا دوباره غزل های ناب صادر کن

به شهر یخزدگان آفتاب صادر کن

به شهر یخزدگانی که یاوه می بافند

بیان برتر فهم کتاب صادر کن

بهرچه آینه لبخند را تعارف کن

به هر چه قمصر دنیا گلاب صادرکن

بیا و در قدح تازه ریز عرفان را

به چارگوشه دنیا شراب صادر کن

حکیم غزنه سکوت هزاره رابشکن!

خروش وولوله والتهاب صادرکن

(فاضل محجوب)

***

عشق

صد درد بی درمان تو درمان می کنی

باناز خود دل را پریشان می کنی

از دست ما جزناله برناید ولی

وقتی جواب عشق کتمان می کنی

(ضمیر شمس)

 عصر بی ننگ

این سفرنامه ی شب رنگ، مرا خواهد کُشت

میله های قفسِ تنگ مرا خواهد کُشت

با دلِ سادۀ یک کودک و دستان لطیف

بازیِ خنجرِ نیرنگ، مرا خواهد کُشت

نالۀ گم شده در سینۀ دودی غبار

بی گمان از دل فرسنگ مرا خواهد کُشت

گریه های تو مرا می برد اندر دلِ موج

موج در بین دوتا سنگ مرا خواهد کُشت

این همه خلق چرا صرف به تو زل زده اند؟

چشمِ های تو به آهنگ مرا خواهد کُشت

*

تف به این شهرتِ  بی همتی وعزتِ نفس

عصرِ بی تلخه و بی ننگ مرا خواهد کُشت

          (راحله یار)

 

به اشتراک بگذاریدShare on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد

تا اکنون هیچ کامنت وجود ندارد